از آن روز که زخم خوردم تا امروز قدم های فراموشی ام را شمردم.
امروز به ذهن خسته ام آن روزها را یاد آوری میکنم!
همان روزهایی که عشق سایه گستر زندگی ام شده بود.
دوستم داشتی همانند پدری که دخترش را،
همانند دختری که موهایش را،
همانند موهایی که نوازش باد را،

این روزها می نویسم دوستت دارم و قایمش میکنم.
چه کاری از من بر می آید؟
وقتی پدر عشقم در کوچه های زمان گم شده است!
دختر عشقم موهایش را از ته تراشیده است!
و موهای در باد رهای عشق را، هجوم بادهای وحشی با خود برده است!
دروغ چرا؟
بعد تو من هم موهایم را تراشیدم!
خواستم دیگر خیال سرانگشتانت به سرم نزند،
خواستم فکر سر انگشتانت وقت بافتن موهایم از سرم بپرد.
دیگر فال قهوه ام نمیگیرم،
ته فنجان را که خالی از آمدنت میبینم دلم هری پایین میریزد!

دلم هنوز پیله دستانت را می خواهد برای پروانه شدن.
گاهی بی دلیل بیرون میزنم،
شاید اندر خم کوچه ای ببینمت،
باز هم شرم کنم و سر به زیر به سویت بیایم،
چند قدم مانده به عشق دلم نهیب بزند، به چشمانش خوب خیره شو،
سر که بلند کنم،
ته دلم خالی شود و زیر لب بگویم چقدر شبیهش بود!!
نظرات شما عزیزان:
|